گفتمش راز جهان
گفت به دانايي نيست
گفتمش ديدن جان
گفت به بينايی نيست
گفتمش ديوانه و شيدا شده ام ، مقصد چيست
گفت بيداری دل
گفتمش آن دل كه رها گشت كجا خواهد رفت
گفت ، جای نرود قبله كه هر جايی نيست
گفتمش اين همه گويند و سرايند از عشق
گفت ، غير از اين راهی نيست
گفتمش پير تو آقای تو مولای تو كيست
گفت در دشت جنون پيری و مولايی نيست
گفتمش از نور خدا جلوه حق صحبت كن
گفت جز آينه چشم تو دريايی نيست
|
+|
نوشته شده در یکشنبه
1386/09/11ساعت 13:44  توسط marjan