|
Thank God
|
||
داد درویشی از سر تمحید
سر قلیان خویش را به مرید
گفت از دوزخ ای نکو کردار
قدری اتش به روی ان بگذار
بگرفت و ببرد و باز اورد
عقد گوهر زدرج راز اورد
گفت در دوزخ هرچه گردیدم
درکات حجیم را دیدم
هیزم و اتش و ذغال نبود
اخگری بهر اشتعال نبود
هیچ کس اتشی نمی افروخت
زاتش خویش هر کسی می سوخت
هیچ کس اتشی نمی افروخت
زاتش خویش هر کسی می سوخت
هیچ کس اتشی نمی افروخت
زاتش خویش هر کسی می سوخت
هیچ کس اتشی نمی افروخت
زاتش خویش هر کسی می سوخت
شعر از صغیر اصفهانی
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگیء حال درون تو بود
گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت
شعر از صائب تبریزی
تو را اینجا به صدها رنگ می جویند
تو را با حیله و نیرنگ می جویند
تو را با نیزه ها در جنگ می جویند
تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو
میگیرند جانی را که بخشیدی تو بر عالم
نمی دانم کی ام من نمی دانم کی ام من
آدمم روحم خدایم یا که شیطانم نمی دانم
تو با خود آشنایم کن تو با خود آشنایم کن
بیا از این تنه آلوده غمگین جدایم کن
اگر روحه خداوندی دمیده در روان آدم و حواست
پس ای مردم خدا اینجاست خدا اینجاست
خدا در قلب انسانهاست
به خود آ تا که در یابی خدا در خویشتن پیداست
همای از دست این عالم پر پرواز خود بگشود
در خورشید و آتش سوخت
خداوندا بسوزانم در این آتش همایم کن
بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن
|
|